آبی.آبی عشق.آبی بودن

آبی شدم تا تو را دیدم.خود را همچون دریا وسیع مانند آسمان دست نیافتنی ساختم . تو شدم تا لیاقت دیدن افق آبی تو را بدست آوردم.

غم در چشمان تو دنیا را نابود می کند چه رسد.....چشمان تو مرا ویران می کند چرا....

شاید تو هم بالهایت را گم نکرده ای ........

ای کاش..................

دنیا .......

ادامه مطلب با شما...........

..................................

...........................

.............................

....................

+   الهام ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

رادیو دنیای خیال

در دنیای خیال انگیز رادیو خود را پیدا کنید و به اصل وریشه خود نزدیک شوید..... 

در روزگاری که درگیری های روزمره آدمو از خودش/ از دنیای درونش دور میکنه می شه با فراهم آوردن لحظات شخصی همراه با رادیو به آرامش درونی رسید............

رادیو دنیایی رو به ما نشون می ده که دنبالش می گردیم..........

اگه چراغ راهتون کم سو شده.........با رادیو همراه بشین............

+   الهام ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

لحظه

 

لحظه ی / بودن و رفتن چه اهمیت دارد / .........

آنچه اصل است / آن لحظه / که از حادثه ی عشق  / لبریز باشد...

من / خواهم آمد ...  تو / خواهی پرداخت....

دیدن تو .........آن لحظه جاوید شود............

و در آن لحظه / نه من خواهم ما ند.... نه عشق  / توان خواهد داشت...

هر چه باقی ست .....تویی........تو

+   الهام ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸

بهار آمدنی نیست...بهار........


 

از پاییز تا بهار با هم آمدیم

تو بمن آموختی سرو سبزی باشم

من شدم سرو بلند

اما از بوی بهار هیج ندارم با خود

تو برایم گفتی سبز شدن زیبایی است

من که جز زردی وباد و سرما هیچ ندیدم دیگر

تو بگو این که هستم سبزی است

اگرم زیبایی در من هست

تو بگو بوی بهاری دارم                                

تقدیم به معلم بهار 

+   الهام ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

چرا

چرا مجنون برای لیلیش دیوار سنگی را بسازد باز

در آن دیوار هم لیلی او پیدا وپنهان است

چرا خسرو با دوچشم اشک بارش

جهانی را به شیرینی بخواهد باز

چرا رستم نشانی از پدر همراه

فلک را سقف بشکافد که نامی نو در اندازد

چرا یوسف به زیبایی خود آگاه

در آن چشمان مست زلیخا را نمی خواهد

چرا آنکس که اخلاص عمل داند

میان آسمان هم نام او را با علی خوانند

چرا موسی زبان آن شبان دوزد

چو ایزد بنگرد هرکس که در دل عاشقی داند

چرا این دل که از عشق ازل سوزد

چو پیدایی چو رسوایی تو را شیدا نمی خواند

چرا شیدا شدن جرم است

مگر این دل نمی داند که تو هستی که او باشد

چرا گاهی فراموشی دل نرم مرا سوزد

چو می سوزم بیاد آن شبی افتم که در راهی

توپیدایی اگر چه چشمهایم زائر دستان تو باشد

تو رسوایی ولی نامت چو مهری بر دو لب باشد

+   الهام ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

تار

پشت شیشه  باد شبرو  جار می زد

یار من نرم مرمک تار می زد

یار من...

یار من... نرم نرمک تار می زد

+   الهام ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧

 

مدادی منو کشید...

از درون منو با خود کشید...

نام کوچکم رابه بلندای آسمان کشید...

به نام فامیلم که رسید مداد ایستاد... دوباره منو کشید...

تنم را قرمز...سرم را آبی کشید...در دو چشمم دریایی کشید...

جای دستانم درختانی کشید...پاهام ریشه هایش...

گاهی دوباره می کشید...می ایستاد...می کشید...

گاهی هم نشسته می کشید...

خط پشت خط...

منو کشید

+   الهام ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧

کسی که.................

کسی همچو ابراهیم تبر در دست که بشکافد دل سنگ ابرقدرت

کسی که همچو موسی بی امان جنگد

کسی با کشتی نوحش، نجات اهل حق باشد

کسی همچو نبی اکرمم(ص)، رحمت برای حکم حق باشد

کسی پرچم بدست فریاد خشم خود بکوفد بر سر دشمن

کسی قائم به شمشیرش، دل سرد سیاهی را بلرزاند

کسی آزاد مرد، با درس آزادی بپاخیزد

کسی جز او در این دنیا نخواهد بود

کسی که جز خدایش هیچ کس روز ظهورش را نمی داند

+   الهام ; ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧

آمدنت

در میان نفسهایم آمدنت را به لحظه می شمارم

در انتظار شنیدنت تمام صداها را از یاد می برم

در زمان رسیدنت به استقبال ردپایت می شتابم

در هنگام حضورت به عالم درونم سفر می کنم

وقتی نام الله را می شنوم آنگاه به تو رسیده ام

الله در من جاری می شود حضورت را تجربه کرده ام

تکرار که می شود خود را نزدیکتر احساس می کنم

الله اکبرکه می گویم درعالم بالا میهمان محبت تو شده ام

+   الهام ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

مرا در آن بیابانی که نادیدند! ...تو را دیدند

نگاهت می کنم اما تو آن سوز نگاهم را نمی خواهی

صدایت می کنم اما صدایم را چو فریادی نمی خواهی

من از روزت بپاخیزم ولی تو آن قدمهایم نمی خواهی

هوای توچه ها کرده اگرچه تو هوایم را نمی خواهی

....................

من از آه بلند توگریزانم ولی خود همچنان در تو فغان سازم

بسویت بی سرو پایم ولی بی دل کدامین راه را سازم

اگر خاکم ...اگر هیچم ...سراسر بوسه بر راهم

درونت را چو پیمودم... برون نادیده انگارم

من آن لبخند در بندم که دستانت کلید درد من باشد

من آن آواز بی پروا که چشمانت برایم دل گشا باشد

تو خود راهی برای هرچه بن بست است

تو در بندی ولی بندی که خود بسته ست

مرا در آن بیابانی که نادیدند!

تورا دیدند ... تو هم... در بندیان دیگری دیدی

تورا بردند ... تو هم... هم بندیان را با خودت بردی

+   الهام ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

← صفحه بعد