نویسنده :
الهام - ساعت ٦:۱۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
لحظه ی بودن و رفتن چه اهمیت دارد در آن ...............
آنچه اصل است آن لحظه که از حادثه ی عشق لبریز باشد...
من خواهم آمد...تو خواهی پرداخت....
دیدن تو .........آن لحظه جاوید شود............
و در آن لحظه نه من خواهم ماند....نه عشق توان خواهد داشت...
هر چه باقی ست .....تویی........تو
نویسنده :
الهام - ساعت ۸:٤٥ ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
از پاییز تا بهار با هم آمدیم
تو بمن آموختی سرو سبزی باشم
من شدم سرو بلند
اما از بوی بهار هیج ندارم با خود
تو برایم گفتی سبز شدن زیبایی است
من که جز زردی وباد و سرما هیچ ندیدم دیگر
تو بگو این که هستم سبزی است
اگرم زیبایی در من هست
تو بگو بوی بهاری دارم
تقدیم به معلم بهار
نویسنده :
الهام - ساعت ٤:۱٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
چرا مجنون برای لیلیش دیوار سنگی را بسازد باز
در آن دیوار هم لیلی او پیدا وپنهان است
چرا خسرو با دوچشم اشک بارش
جهانی را به شیرینی بخواهد باز
چرا رستم نشانی از پدر همراه
فلک را سقف بشکافد که نامی نو در اندازد
چرا یوسف به زیبایی خود آگاه
در آن چشمان مست زلیخا را نمی خواهد
چرا آنکس که اخلاص عمل داند
میان آسمان هم نام او را با علی خوانند
چرا موسی زبان آن شبان دوزد
چو ایزد بنگرد هرکس که در دل عاشقی داند
چرا این دل که از عشق ازل سوزد
چو پیدایی چو رسوایی تو را شیدا نمی خواند
چرا شیدا شدن جرم است
مگر این دل نمی داند که تو هستی که او باشد
چرا گاهی فراموشی دل نرم مرا سوزد
چو می سوزم بیاد آن شبی افتم که در راهی
توپیدایی اگر چه چشمهایم زائر دستان تو باشد
تو رسوایی ولی نامت چو مهری بر دو لب باشد
نویسنده :
الهام - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧
پشت شیشه باد شبرو جار می زد
یار من نرم مرمک تار می زد
یار من...
یار من... نرم نرمک تار می زد
نویسنده :
الهام - ساعت ٢:٤٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
مدادی منو کشید...
از درون منو با خود کشید...
نام کوچکم رابه بلندای آسمان کشید...
به نام فامیلم که رسید مداد ایستاد... دوباره منو کشید...
تنم را قرمز...سرم را آبی کشید...در دو چشمم دریایی کشید...
جای دستانم درختانی کشید...پاهام ریشه هایش...
گاهی دوباره می کشید...می ایستاد...می کشید...
گاهی هم نشسته می کشید...
خط پشت خط...
منو کشید
نویسنده :
الهام - ساعت ٧:٤٧ ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
کسی همچو ابراهیم تبر در دست که بشکافد دل سنگ ابرقدرت
کسی که همچو موسی بی امان جنگد
کسی با کشتی نوحش، نجات اهل حق باشد
کسی همچو نبی اکرمم(ص)، رحمت برای حکم حق باشد
کسی پرچم بدست فریاد خشم خود بکوفد بر سر دشمن
کسی قائم به شمشیرش، دل سرد سیاهی را بلرزاند
کسی آزاد مرد، با درس آزادی بپاخیزد
کسی جز او در این دنیا نخواهد بود
کسی که جز خدایش هیچ کس روز ظهورش را نمی داند
نویسنده :
الهام - ساعت ۸:٤٩ ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
در میان نفسهایم آمدنت را به لحظه می شمارم
در انتظار شنیدنت تمام صداها را از یاد می برم
در زمان رسیدنت به استقبال ردپایت می شتابم
در هنگام حضورت به عالم درونم سفر می کنم
وقتی نام الله را می شنوم آنگاه به تو رسیده ام
الله در من جاری می شود حضورت را تجربه کرده ام
تکرار که می شود خود را نزدیکتر احساس می کنم
الله اکبرکه می گویم درعالم بالا میهمان محبت تو شده ام
نویسنده :
الهام - ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
نگاهت می کنم اما تو آن سوز نگاهم را نمی خواهی
صدایت می کنم اما صدایم را چو فریادی نمی خواهی
من از روزت بپاخیزم ولی تو آن قدمهایم نمی خواهی
هوای توچه ها کرده اگرچه تو هوایم را نمی خواهی
....................
من از آه بلند توگریزانم ولی خود همچنان در تو فغان سازم
بسویت بی سرو پایم ولی بی دل کدامین راه را سازم
اگر خاکم ...اگر هیچم ...سراسر بوسه بر راهم
درونت را چو پیمودم... برون نادیده انگارم
من آن لبخند در بندم که دستانت کلید درد من باشد
من آن آواز بی پروا که چشمانت برایم دل گشا باشد
تو خود راهی برای هرچه بن بست است
تو در بندی ولی بندی که خود بسته ست
مرا در آن بیابانی که نادیدند!
تورا دیدند ... تو هم... در بندیان دیگری دیدی
تورا بردند ... تو هم... هم بندیان را با خودت بردی
نویسنده :
الهام - ساعت ٩:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
منو رها کن از این درد تنهایی
سخن بگو از آنچه در سینه نهان داری
بمن بگو که چگونه ام برای چشمانت
ازم نپرس چگونگی درد دستانت
من از شراره و آتش ونور گریزانم
تو ای نوید سکوت و سجود و بارانم
مرا بساز میان تمام نفسهایت
دلم بسوخت هیچ نگویم از خطاهایت
در این زمانه ی پرخط وخال رها مکن مرا
تو را چگونه بگویم که باور کنی سر نهانم را
مگر سراسیمه آمدنم را نمی بینی
چرا نشان از حال زارم نمی دانی
مگر دلت برای من تنگ نمی شود
مرا بسوی تنگنای دلت خبر نمی شود
من از هوای تو بی قرار می شوم
تو را چه می شود مگر حوا بی قرار می شود
ستاره ی سعید بخت من طلوع می کند
در آن غروب که سکوت دست مرا نگاه می کند
نویسنده :
الهام - ساعت ٦:٠٢ ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
یک آدم خط خطی بود
یک کسی رو دوست می داشت
همیشه توی خیال اونو دعوت می کرد
وبهش می گفت:اسرار دلی که هیچ کسی خبر نداشت
ولی اون خونه نداشت !
هیچ کجا جایی برای دیدن یاری نداشت !
به خودش می خندید ،ای بابا اون کجا و من کجا ؟
من و اون ،راه چشامونم ، یک روز ، به افق ختم نمی شه !
تا یک روز، یک روز پاییزی
یکی در باد اونو صدا می کرد
ولی این صدا نبود
این خودش بود ، داشت اونو نگاه می کرد
همه چیز مثه یک خواب بود، ولی
رسیدنش به آرزوهای محال... دیگه یک خواب نبود
این آدم خط خطیه، خونه داشت توی خیال اون عزیز
که خدا ناکرده ، یارش از دست نره
حالا که می خواد بیاد خونه ی من
من بگم، آدرس خونمون کجاست؟